حوض فیروزه
هر قاصدکی یک پیامبر است . ساکت و ساده و سبک بود ، قاصدکی که داشت می رفت . فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .
قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید .
قاصدک رو به فرشته کرد گفت : اما شانه های من ظریف است . زیر این خبر می شکند من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم
فرشته گفت : درست است آن چه باید تو بر دوش بکشی غیر ممکن است و سنگین ؛ حتی برای کوه اما تو می توانی . زیرا قرار است تو بی قرار باشی .
فرشته گفت : فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر .
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد .
حالا هزاران سال است که قاصد می رود ، می چرخد و می رود ، می رقصد و همه می دانند که او با خود خبری دارد .
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود . خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدک یک پیامبر است . پنجره بسته بود تو نشنیدی و او رد شد .
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .
و آدم هایی که مثل خورشید هستن هستی بخش
مثل خورشید که وجودش سراسر گرما و حرارت و انرژی و اینو خالص به همه می ده.خوب بد زشت زیبا فقیر غنی....
ای کاش بتونیم و حداقل تلاش کنیم مثل خورشید دست و دلباز باشیم توی عشقمون و اونو به همه بدیم بدون طلب بدون حساب .این سخت نیست دلمونو روحمونو انقدر بزرگ کنیم که توش جا برای همه باشه .برای اونایی که با ما خوب هستن یا نیستن می شناسیمشون یا حتی تا حالا ندیدیمشون .ای کاش این روزها بیشتر یاد تنهایی پیر زن همسایه باشیم یاد گرمای آغوشی که کودکا ن بهزیستی هیچ وقت نداشتند یاد غذای گرمی که پسرک گل فروش سر چهار راه مدتهاست نخورده یاد خستگی رفتگر محله یاد پاهای بدون کفش کودک همشهریمان یاد مردانی که بزرگتریت سرمایه ی زندگیشون سلامتیشونو برای ما گذاشتند و الان روی تختخی خوابیده اند و نیازمند دستی که لیوان آبی به دستش بده یاد آدمهای که سقفشون آسمونو فرششون سنگ فرش خیابون یاد همه اونایی که از این دنیا رفتند و کسی ندارند که حتی صلواتی هدیه بهش بدهند....اگر همه با هم تلاش کنیم می تونیم یه بهشت کوچولو تو این دنیا بسازیم یه بهشت واقعی پیش خدا.
بی نهایت خوشحالم که خدا منو گذاشته بین یه عالمه آدمهای خوب که خورشید بودن ازشون یاد بگیرم.
و امادیروز...
دیروز یکی از زیباترین و خاص ترین روزهای زندگیم بود.یه سوپرایز بزرگ داشتم.دوستای خوبم که با دنیا عوضشون نمی کنم برام تولد گرفته بودن..فکر میکردم با خواهرم قرار دارم اما وقتی وارد اردک آبی شدم دوستام دیدم با کلی احساس قشنگ و یه کیک خوشمزه وکلی هدیه ی زیبا که تا اخر عمرم یادم می مونه اون روز. از خدا بی نهایت ممنونم که بهترین پدر و مادر دنیا و دوست داشتنی ترین خواهر وکلی دوستای مهربون و عزیز بهم داده.امیدوارم بتونم جبران این همه محبتشونو بکنم.
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام اخر دچار مشکل بزرگی شد. او باید نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ،به تصویر می کشید کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند،روزی در یک مراسم هم سرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان گروه هم سرا یافت .جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت .سه سال گذشت،تابلوی شام آخر تقریبا" تمام شده بود اما داوینچی برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرد کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد تا نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.نقاش بعد از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت ،از دست یارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند ،چرا که فرصتی برای اتود و طرح بر داشتن نداشت جوان مست را که درست نمی فهمید چه خبر است،به کلیسا آوردند دستیاران به زحمت او را سر پا نگهداشتند و در همان وضع ،داوینچی از خطوط بی تقوایی ،گناه خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.وقتی کارش تمام شد مرد مست که قدری هوشیار شده بود چشمانش را باز کرد نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت من این تابلو را قبلا" دیده ام داوینچی با تعجب پرسید :کی؟
مرد نیمه هوشیار جواب داد :سه سال قبل از آن که همه چیزم را ازدست بدهم موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم و زندگی پر رویایی داشتم هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی مسیح شوم.
| Design By : Night Melody |

